|
کتاب! اونم از نوع فانتزی!!
|
||||
هي...سلام... نميدونم مدونيد يا نه، شايد اصلا كسي نتونه بياد تو وب ديگه! www.fantasyfans.persianblog.ir منتظرم!
هي! تويي كه داري اين مطلب رو ميخوني خيلي خوش شانسي! چون كمتر كسي ميتونه بياد اينجا...
خلاصه! براي نود درصد كاربرا اين وب باز نميشه الكي!![]()
دو تا موضوع: اول انكه هركسي ميتونه، يه اي ميل به filter@dci.ir بزنه، و بگه كه اين وبلاگ اشتباهي فيلتر شده! جان من بزنين... دوم اينكه، فعلا اينجا مي نويسم...وب جديد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط محسن |
هي! يه چيز جالب! سلام گرگ ومیش رمانی است عاشقانه و هیجان انگیز که نوشته خانم استیفن مایر , كه در ۴ جلد نوشته شده است و به تازگي (حدودا" ۲ ماه و نيم) از اكران اولين فيلم آن ميگذرد كه در سه روز اول موفق شد ۷۰ميليون دلار فقط در سينماهاي آمريكا فروش عالي و قابل انتظار را داشته باشد. و قسمت دوم این فیلم امسال ۲۰۰۹ به نام ماه تازه ک زمان انتشار آن مشخص نیست اکران میشود. داستان كتاب در مورد دختري است به اسم بلا سوان (با بازی کریستین استورات) همیشه با دیگران متفاوت بوده است، هیچ وقت نگران چیزی نبوده یا هیچ وقت مناسب قرار گرفتن در گروه های دختران درست و حسابی دبیرستانش در آریزونا نبوده است. وقتی مادرش برای بار دوم ازدواج می کند و تصمیم می گیرد با همسر جدیدش به فلوریدا نقل مکان کنند، بلا تصمیم می گیرد تا برود و با پدرش چارلی (با بازی بیلی بورک) زندگی کند. پدر او در شهر کوچک و همیشه بارانی به نام فورکز، در اطراف واشنگتن زندگی می کند. بلا انتظار ندارد چیزی برایش تغییر کند. اما بعد از آن، با ادوارد کالن (با بازی رابرت پتینسون) پسری مرموز، جذاب و خوش چهره ملاقات می کند، پسری که تا به حال مثل او ندیده بود.و در اثر يك حادثه كه درپاركينگ دبيرستان به وقوع پيوست نزديك بود بلا توسط يك ماشين كشته شود اما ادوارد با سرعت و قدرت غير عادي توانست جان بلا را نجات دهد.ادوارد می توانست خیلی سریعتر از یوزپلنگ های بدود و با قدرتش درختهاي تنومند جنگل را از ريشه در بياورد. ادوارد از سال ۱۹۱۸ به این طرف سنش تغییر نکرده بود و جوان مانده بود. در واقع ۱۰۸ ساله بود ولی از نظر فیزیکی ۱۷ سال داشت. و مهمتر از همه ی اینها، او خون آشام بود. مانند تمام خون آشام های دیگر، او هم فنا ناپذیر بود. اما دندان نیش نداشت، و خون انسان ها را نمی بلعید (او از نوع خون آشام های گیاه خوار بود)،او همراه خانواده اش كه همگي آنها خون آشام بودند زندگي ميكرد.پدر او كارليسل كالن(با بازي پیتر فسینلی)كه دكتر بسيار خوش سيما و در كار خود بسيار عالي بود. مادر ادوارد كه اسم كالن(با بازي الیزابت ریزر)زني بسيار مهربان و خوش رو ميباشد.برادران ادوارد كه به نامهاي امت كالن(با بازي کلن لوتز) و جاسپر هيل(با بازي جکسون رت بون) هستند كه امت از قدرت بدني و هيكل بسيار ورزيده اي برخوردار است كه او معمولا خرس گريزلي براي خود شكار ميكند. ودر آخر خواهران ادوارد كه به نام روسالي هيل(با بازي نیکی رید) كه دو قلوي جاسپر ميباشد ، اما آلیس کالن(با بازی اشلی گرین) خواهر اصلی ادوارد به حساب می آید. این گونه از خون آشام ها بسیار نادر و کمیاب بودند. در عوض آنها با هم به گردش های متفاوتی رفتند، و برای غذا خوردن مانند خرس های گریزلی و شیرهای کوهی به دنبال شکار و طعمه می رفتند. برای ادوارد، بلا چیزی بود که او نود سال انتظارش را کشیده بود، یک معشوقه. اما خیلی زود ادوارد دچار فعل و انفعالاتی شد که باید جلوی خود و کشش های خود را می گرفت تا دچار جنون های غیرقابل کنترل نشود.وقتی سه خون آشام چادرنشین به نام های جیمز (با بازی کم گایگندی)، لورنت (ادی گدجی) و ویکتوریا (راشل لافیور) به شهر آنها آمدند و جیمز مستقیم به چشم های بلا نگاه کرد چه اتفاقی افتاد؟ آیا عشق حقیقی ادوارد باعث می شود که بلا را از خظر نجات دهد و جان او را حفظ کند؟ آیا او بر عطش خود پیروز می گردد؟ عنوان فیلم: گرگ و میش (Twilight) حالا دانلود كتاب ها: كل كتاب گرگ و ميش رو از لينك زير دانلود كنيد: ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
و يه چيز جالبتر! من اومدم!![]()
اي بابا...خب گير ندين ديگه، حس نداشتم آپ كنم. البته به يادتون بودم ها. در ضمن، فراموش نكنيم كارتم هم از 2 شب تا 8 صبح بود...گدا ها! حالا اسم كارتش رو نمي گم ها، فقط بدونين اول اسمش پارس آنلاين بود. همين! حالا ما قصد نداريم كسي رو نخريب كنيم، يا از چيزي شكايت كنيم... يكي منو جمع كنه، دارم بيش از حد چرت و پرت ميگم.![]()
براي بار دوم عيد رو تبريك ميگم. اميدوارم عيدي هاتون پول بوده باشه(آخه متاسفانه بعضي ها سالنامه و تقويم و اينا ميدن! به جون خودم خونمون 12 تا سالنامه ي امساله! البته خيلي باحالن ها! خوشم مياد ازشون. بعد يه سئوال: چرا من دارم همه رو داخل پرانتز مينويسم؟)
يه چيز جالب يادم اودمد. مدرسه ميرين؟ اگه مدرسه ميرين، صبحي هستين؟ اگه صبحي هستين، صبح زود بيدار ميشين؟ اگه صبح زود بيدار ميشين، تلويزيون رو روشن مي كنين؟ خب. اگه روشن ميكنين، بعد از اخبار ساعت شيش و نيم، كانال يك، يه كارتون باحال داره، كه ما به نام "گوسفندا" مي شناسيمش.يه روز ببينين. خنده داره!
خب. گذشته از اين حرفا، ميدونين كه يه كتاب جديد اومده به نام گرگ و ميش، كه با اسم شفق هم منتشر شده.(خواهشا از لفظ جواد و امثال اين استفاده نكنين. ميدونم شما خوندينش. خب شايد يكي مث من نخونده باشه!)يه كم ميخوام درباره اين كتاب و اينا بنويسم. چون هنوط نخوندمش، از خودم نميتوم چيزي بگم.




درباره فیلم:
کارگردان: کاترین هاردویک
فیلمنامه نویس: ملیسا روزن برگ
براساس رمانی از استفانی مایر
تاریخ اکران: ۱۲ دسامبر ۲۰۰۸ (۲۲ آذر ۱۳۸۷)
ژانر: اکشن، ترسناک، رمانتیک، هیجان انگیز
بازیگران: کریستین استوارت، رابرت پتینسون، تیلور لاتنر، بیلی بورک، پیتر فسینلی،
الیزابت ریزر، نیکی رید، اشلی گرین، جکسون رت بون، کلن لوتز و…
آهنگساز: کارتر بورول شعار فیلم: وقتی بتوانید برای همیشه زنده بمانید، هدف زندگی تان چه میشود؟
محصول: ایالات متحده
کمپانی: Summit Entertainment
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
همين. بسي خسته شدم!!(آخه يكي نيست بگه باقالي! كپي پيست خستگي داره؟؟
)
پ.ن: اي ول...اي ول...بلاگفا رو اي ول!
پ.ن ۲: اخراجي ها را نيز ديديم!!
پ.ن۳: باز هم دم بلاگفا غيژژژژ!
كاري؟باري؟
تا بعد...![]()
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط محسن |
اخطار! متون نوراني تر را آخر بخوانيد. (خوبه عباس آقا؟!؟!) بياااا...دست....دست...ماششالاه! اون عقبي ها...دستا شُله! شنيدم خيلي خوشگل كف ميزنين...ماششالاه... اي بابا! بالاخره عيد و از اين برنامه ها ديگه! نيشخند عيدتون مبارك! عيدمون مبارك، عيدشون مبارك، وويگولنزج(vooigoolanzj) هي! سلام. چه طورين؟ اين سومين عيديه كه دارم تو اين وبلاگ مينويسم. (البته وبلاگ دوسالشه). هي (نفس عميق)...انگار همين ديروز بود كه پنجشنبه بود اي بابا... مگه معلما ميذارن عيد خوش بگذره؟ البته اين معلماي بدبخت فلك زده تقصيري ندارن ها! تقصير اين مدرسس. يه پيك بهمون دادن، 21 صفحه! A4، دورو! حالا اينا يه طرف، استاد زبانمون هم باقالي اومده مقش عيد داده. آخه يكي نمياد بگه{...}، چي ميگي تو؟ به هر حال، ميخوام اين آپ يه كم طولاني تر باشه. اگه وقت داشتين، پستاي فروردين 87 و 86 رو بخونين، ببينين اون موقع چقدر اكتيو(Active) بودم، و البته سرخوش! ...حدود نيم ساعت ديگه، سال مي تحويله. يعني تحويليده ميشه. يعني از حالت كهنه در مياد. يعني متحول ميشه. اميدوارم معني "تحويل" رو درك كرده باشين به هر حال، چند تا عكس جديد از هري پاتره، كه تو ادامه مطلب ميذارم. آخ آخ آخ...گفتم هري پاتر. داشتم تو خيابون ميرفتم، يكي از اين بساط هاي سي دي و دي وي دي ديدم،(كه جديدا هم خيلي زياد شدن) يه نيگا انداختم، اولين فيلمي كه به چشمم خورد؛ همين فيلم twilight بود. همون گرگ و ميش خودمون كه سدريك ديگوري توش بازي كرده. ولي متاسفانه سي ديش رو نخريدم!(خی چه ربطی داشت! یکی نمیاد بگه آدم! تو که نخریدی برای چی میگی؟؟) دوباره چار- پنج روز پيش، طرف توپ خونه بوديم، دوباره يكي از يارو ها رو ديدم. گفت چي ميخواي؟ هر فيلمي بخواي دارم. گفتم هري پاتر 5! گفت دارم. بعد گشت، گفت تموم كردم! چيه؟ خنده داره؟ ببينين بروبچ، من هري پاتر 5 رو ديدم. ولي كيفيت نداشت. همين. حالا هم دنبال با كيفيتشم! تعجب يا علي! 20 خط! 20 خط چرت و پرت نوشتم! ركورد تازه! خب...كم دقيقه ديگه بيشتر نمونده. زود بايد مطلب رو راست و ريست كنم، برم پشت در بلاگفا، وايسم. (تشبيه رو داشتين؟؟) حالا اون قسمت بالا رو بخونين!! همين. كاري؟باري؟ ادامه مطلب يادتون نره! تا بعد... پ.ن: متاسفانه اين پست زياد به دلم نشست. شكا به بزرگي خودتون و خودمون و خودشون ببخشيد!!
چه خبرا؟ حال ميكنين ها! دقيقا موقع سال تحويل دارم مطلب پست ميكنم. اتقان در كار رو دارين؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
(فكر كنم اين تنها نكته ي آموزنده ي وبلاگمه!!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامـــه مــــطـــلـــب
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط محسن |
سلام به همه دوستان گل و با معرفت، كه وقت با ارزشتون رو تلف ميكنين و مياين تو اين وب!! خلاصه...رفتيم كاشون و اوميدم! e... نميدونستين؟ خب حالا بدونين! رفتيم آقا علي عباس، ابيانه، كاشان و قم! جاتون خالي خيلي حال داد. با اينكه همه اينا تو يه روز و نصفي بود، و اگرچه هيچ روز مدرسه پيچونده نشد، اما فوق العاده حال داد!! جاتون خالي تو كاشون، طبع شعر ما گل كرده بود، هي مي گفتيم "اهل كاشانم...روزگارم بد نيست..."(خدمت اون دسته از عزيزان بي زوق هنريي كه متوجه نشدند، بايد بگم كه اين شعر سهرابه. داش سهراب خودمون! شما چه خبر؟ كتاب متاب جديد سراغ ندارين؟ من تو كامپيوتر مجازيم( در ضمن، اسم اين نويسنده هم به ته (انتهاي) ليست اساتيد اضافه شد. نويسنده ي كتاب هاي علمي تخيلي، آناتولي دنپروف! زندگي نامه به همراه دانلود يكي از كتاب هاي اين نويسنده. آناتولي دنپروف يكي از فيزيكدانان برجسته روسي مي باشد كه در موسسه فيزيك وابسطه به فرهنگستان علوم روسيه كار مي كند. او در سال 1919 به دنيا امد. از 27 سالگي ، در كنار فعاليتهاي علمي و تخصصي خود ،به داستان نويسي رو آورد. داستانهاي او، مايه هاي علمي دارد و بيشتر به سيبرنتيك مربوط مي شود. ولي هرگز خود را از واقعيت هاي علمي جدا نكرده و دچار تخيل نادرست نشده است. پيشامدهايي كه در داستانهاي او رخ مي دهد با دقت آماده شده است و تلاش نويسنده بر اين بوده كه از قانونهاي شناخته شده حاكم بر طبيعت و جامعه تجاوز نكند. از ويژگيهاي ديگر داستانهاي آناتولي، انساني بودن انهاست. او در ضمن تلاس مي كند خواننده را با نيروهاي فراوان، ولي پنهان آدمي آشنا كند و او را به پايداري در برابر ناروايي هاي موجود وا دارد. داستاني را كه مي خوانيد ، در سال 1960 نوشته شده است. دوستان حتما دانلود كنين . حتي اگه خوشتون نمياد. يه روز به درد ميخوره! ۵۶ صفحه بيشتر نيست. حجمش هم كمه. ۴۰۰-۵۰۰ كيلوبايته! پ.ن۱ : بروبچ ببخشيد دير شد يه كم. به نظرا هم نرسيدم. در اسرع وقت به همش جواب ميدم. براي دليلش، پاييني رو بخونين. پ.ن ۲: آآآآآآآآخ پام... يارو درخته جفت پا انداخت، خوردم زمين، پام قلمه!(ريشه هاش تو خيابون ولو بود، پام گير كرد پخش زمين شدم پ.ن ۳: اين "پ.ن" ها رو بايد بعد از خدا حافظي بذارم يا قبلش؟؟ كاري؟باري؟ تا بعد...
(فكر كنم اسم اين كار شكسته نفسي باشه ![]()
)![]()
) ![]()
!) كللللي داستان توپ و باحال دارم. 90 درصدشون رو هم نخوندم! مشكل اينجاس كه حس ندارم! ولي بعضي وقت ها همين طوري، يكي از داستان هاي 20-30 صفحه ايش رو ميخونم. اتفاقا از يكيش خوشم اومد، گفتم براتون بذارم بخونين حال كنين! اسم كتاب هست، خانه ي اهريمني. درون مايه کتاب، كوشش غيرانساني يك شکنجه گر آلمانی هيتلر، برای در اختيار گرفتن توانايي مغزي عده اي رياضيدان است.
)![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط محسن |
سلام. ساعت 6 و 24 دقيقه ي صبحه. گفتيم روز تعطيلي بيايم يه سرو ساموني بديم. ديگه حال كنين ديگه. از خواب و زندگيم زدم، كه به وبم برسم. واي كه چقدر من از خودگذشتگي مي كنم. وفات پيامبر و شهادت امام حسن و امام رضا رو تسليت ميگم. خب چه خبر؟ 4 روز تعطيلي و حال و حول ديگه؟ واقعا من به يه استراحت چند روزه احتياج داشتم. از بس كه در فشار و بحران روحي بودم. مخم خيلي بهش فشار اومده بود و يه جورايي مشكل كم خوابي داشتم. وضعم از اين قرار بود: 3-4 روز قبل از امتحان ها، استرس شديد. شب امتحان،(از اونجايي كه صبحش به علت 2 ساعت فوتبال خسته و كوفته ام و ظهرش ساعت 4 ميرسم خونه) ساعت 7 مي گرفتم ميخوابيدم. گاهي اوقات زودتر.( اين بود سرگذشت اسف انگيز ناك من! حالا منو درك ميكنين؟ برنامه ي من هميشه به همين صورته. چون من هر يكشنبه، امتحان دارم، و روز قبلش هم تا 4مدرسه ايم(همون حالتي كه بالا ذكر شد) حالا اينجاش جالبه. اين همه خود كشي بكني، شيمي بشي 15، فيزيك هم چيزي فراتر از گند بزني! دبير محترممون تهديد كرده كه نمره ي زير يه مرز معين، علاوه بر جريمه و دعوت اوليا، تكليف عيد(تكليف كه چه عرض كنم؟ جريمه ي عيد!) هم داريم. بعد بهش ميگيم اين مرز معين چنده؟ ميگه بعد از امتحان معلوم ميشه!! خوبه دبستاني نيستيم! حس ميكنم يه كم زيادی فك زدم! اين مطلبم درباره آنتوني هوروويتس هست.(Anthony Horowitz) نویسنده کتاب های داستان برای نوجوانان. زندگی نامه: آنتونی هورویتس، نویسنده و فیلم نامه نویس انگلیسی در پنجم آوریل 1956 در خانوادهای ثروتمند به دنیا آمد و چون پدرش، یکی از مشاوران نخستوزیرِ وقت بریتانیا، هارولد ویلسون، بود تمامِ زندگیشان پر از ابهام و راز بود و خود در سایت رسمیاش میگوید که درست به همین دلیل است داستانهایش تا این اندازه از ابهام و اسرار عجیب سرشار است. او در مدرسهای شبانهروزی درس خواند که معلمهایی بسیار سختگیر داشت و او را مجبور کرد برای فرار از تحقیر و آزارِ آنها، شبها برای دوستانش داستان بسازد و تعریف کند و همین کار او را به قصهگویی بینظیر برای بچهها تبدیل کرد. هورویتس کتاب های زیادی برای کودک و نوجوان نوشته است, که از آن ها میتوان به مجموعه های «الکس رایدر» و «برادران دایاموند » اشاره کرد.وی برای رسانه ها نیز بسیار نوشته است. برای مثال می توان مجموعه ی «هرکول پایرت»,که برگرفته شده از داستان های «هرکول پایرت آکاتا کریستی» است,را نام برد، که برای شبکه ی""ITVنوشته شده. همچنین او نویسنده و خالق مجموعه ی «بازرس فویل» در ITVاست. او یکی از محبوبترین نویسندگان کودک و نوجوان دنیاست و در رأی گیری هایی که میان خوانندگان کتابهایش انجام میگیرد معمولاً در بالاترین رتبهها جای میگیرد. کتابهای او سرشار از هیجان و ترس و اضطراب است. در یک کتاب پسر پانزدهسالهای را جاسوسِ سرویسهای اطلاعاتی میکند و در کتاب دیگر، بچهای مجبور است جادوگری یاد بگیرد. در یک داستان، پسربچهای پولدار و دستوپاچلفتی، ناگهان از دنیای قاتلها و دزدها سر درمیآورد و در داستان دیگر، از ترس مو بر تنِ بچهها سیخ میشود. حرفه ی نویسندگی هوروویتس در حال حاضر آنتونی در شمال لندن با همسر هنگ كنگي اش«جیل گرین» زندگی می کند. آن ها در پانزدهم آوریل 1988با هم ازدواج کردند. "گرین"، تولید کننده ی بازرس فویل، سریالی که هورویتس آن را برای ITVنوشته بود است. آن ها صاحب دو پسر با نام های نیکولاس مارک(متولد 1989) و کاسیان جیمز (متولد 1991) هستند. آنتونی، خانواده را نیز در موفقیت هایش در نوشتن شریک میداند و به گفته ی خودش آنها در ایده ها و تحقیقات به او کمک می کنند. دانلود كتاب هاي آنتوني هوروويتس: توجه: این اولین پست من درباه آنتونی هوروویتس نیست. این بغل، سمت چپ. تو موضوعات وبلاگ، آنتوني هوروويس هم هست. اونجا، اطلاعات كتاب ها و دانلود ۷-۸ تا از كتاب ها رو گذاشتم. ديگه اون كتاب ها رو اينجا نميذارم. تو ادامه مطلب، مشخصات كتاب گذرگاه اسکلت و ليست تمام كتاب های آنتونی رو گذاشتم. يه سر بزنين. پ.ن.حال كردين؟ ساعت 6 و 24 شروع كردم، الان۱۰ و ۷ دقيقس! ببنين چقدر براي پستام زحمت ميكشم!! جان من اگه ميخونين نظر بذارين. اگه هم نميخونين، باز هم بذارين! كاري؟باري؟ تا بعد...![]()
!!) از اون ور، بستگي به امتحاني كه داشتيم، نصفه شب بلند ميشدم. مثلا براي شيمي، ساعت 4، و فيزيك ساعت 2(!!
) بعد حالا فكرش رو بكنين، از ساعت 2 ميخوندم تا 6، 6 و نيم. بعد مدرسه تا 1، 1و نيم. از 3 تا 5 هم كلاس زبان. وقتي هم ميرسيدم خونه، چاره اي جز مردن ندارم! و به ناچار، دوباره بايد 7 و 8 بخوابم تا دوباره نصفه شب بيدار شم، تا بتونم به كاراي فردام برسم!(الكي شلوغش نكنين!!خودم هم فهميدم زمان فعل ها رو قاطي كردم!!
بذارين يه كلاس آموزش هم همين جا داشته باشيم. كلاس آموزش زبان فارسي
ببينين، چون اين عمل من، در گذشته بارها اتفاق افتاده، و هر هفته اتفاق مي افته، و در آينده بازم اتفاق خواهد افتاد، ما اين اجازه رو داريم كه هم از ماضي استمراري، و هم از حال ساده استفاده كنيم.) حال كردين؟![]()
![]()
آدم نميدونه بايد بخنده يا بايد گريه كنه. ولي ما همواره ميخنديم!!
عوضش مجبوريم 14ام عيد، همراه با فوهش و گريه و زاري، بنويسيم!!![]()

1978_1991
سال1978 با انتشار نخستین کتابش «وارد شدن به فردریک کی باور» در سن بیست و سه سالگی، بسیاری از رویاهای او تحقق یافت وتنها یک سال بعد وی کتاب « راز شیطانی فردریک کی باو» را نیز در ادامه ی کتاب قبلی نوشت. در سال 1981 سومین داستان وی « میشا ،جادوگر و طلسم اسرار آمیز» نیز منتشر شد. اولین مجموعه از ستاره ی پنج ضلعي او، با نام «زنگ در شیطان» منتشر شد. در این داستان شخصیت اصلی(مارتین هاپکینز)، با شیطانی باستانی که تمام جهان را تهدید می کند به مبارزه بر می خیزد. فقط سه تا از چهار داستان دیگرِ این مجموعه تا به حال نوشته شده است: شب ِعقرب(1984),قلعه ی نقره ای(1986) و روزِ اژدها(1989).
در حین نوشتن این رمان ها توجه او به شخصیت های افسانه ای جلب شد. او با همکاری «ریچارد کارپننتر» داستان «مرد روپوش دار» و همچنین «ماجراجویی های جدید ویلیام تل را» منتشر کرد.
كتاب جديد آنتوني هوروويتس اسمش مادر بزرگه. ولی نام اصلیش granny یا همون پیری هست. آنتونی گفته که این کتاب صد درصد زندگینامه خودشه. ولی فقط پنجاه درصدش راسته. این کتاب سال 1995 کانیدای جایزه ی کتاب کودک شد و در کانال چهار رادیو بی بی سی خونده شد.![]()
![]()
![]()
![]()
ادامـــه مــــطـــلـــب
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط محسن |
سلام عرض مي كنم خدمت شما بينندگان عزير! در 22 دومين روز از بهمن ماه سال 1387 در خدمتتون هستيم و شاهد راهپيمايي عظيم ملت ايران هستيم. هم اكنون، ما مستقر در ميدان بزرگ آزادي هستيم، و از اين مكان براي شما مطلب پست ميكنيم. حال كردين؟ نه خدايي؟حس جمعيت بهتون منتقل نشد؟ خوبين؟ خوشين؟ خوش ميگذره؟ بچه هاتون خوبن؟ با اجازتون كارنامم رو هم گرفيتم. شدم نوزده و هيفده! و لازمه به عرض برسونم پايين ترين نمرم، آمار و مدل سازي بود اين مطلب اختصاص داره به شخصي به «نام ديويد گمل». ميشناسين. نه؟ اول زندگينامه.(سعي كنيم از كلماتي مثل بيوگرافي استفاده نكنيم. فارسي رو بپاسيم! يعني پاس بداريم. منبع:دانش نامه علمی تخیلی فانتزی دیوید گمل یا David Gemmell، نویسندهی فانتزی انگلیسی الاصل، در سال ۱۹۴۸ در لندن غربی متولد شد. دوران کوتاه تحصیل او در سن شانزده سالگی، بواسطهی تاسیس یک سندیکای قمار با اخراج او از مدرسه به پایان رسید. گمل در سال ۱۹۹۳، خارج از فانتزیهای قهرمانی کتابی با عنوان« شوالیهی سفید، قوی سیاه» (white knight, black swan) نوشته بود که برای ناراحت نکردن طرفدارانش، این کتاب را با نام مستعار «راس هاردینگ» (Ross Harding) به انتشار رساند. در سال ۱۹۹۹ مجموعه ریگنيت (The Rignate Series) را با کتاب «شمشیری در طوفان» آغاز کرد. کتابهای «ستاره صبحگاهی» و «ماه سیاه» دههی پربار گمل را به انتها رساندند. چه غم انگيز ناك.... مجموعه سنگهای قدرت شبح شاه .
واقعا نميدونين چه شور و اشتياقي اينجا هست. الان مردم دارن يك صدا فرياد ميزنن محسن، دوستت داريم! و همه سعي دارن... اِ...آقا! اِ...چي كار مي كني؟ لپ تاپ رو واسه چي ور ميداري؟ ببخشيد... داشتم مي گفتم. مردم سعي دارن از من امضا بگيرن، و منم با يه دست دارم امضا ميدم، با يه دست دارن تايپ مكينم!
اِاِاِاِ...بچه جون! تو چمن جاي جيش كردنه آخه؟ شما ببخشيد. بالاخره تو برنامه ي زنده اين مشكلات پيش مياد ديگه.
...![]()
جان من يه دقه فكر كن! رياضي بشي بيست! آمار بشي 16!! يه نكته ي جالبه ديگه هم اينكه فيزيك شدم 75/19، مستمر بهم داده 16 و نيم! ![]()
.ولش كن...اَلا لَعْنَتُ الله عَلي القومِ الضّالِمين... منظورم معلم فيزيكمون نيست ها! كلي گفتم! ![]()
)
بعد از ترک تحصیل، گمل بعنوان کارگر روزمزد در طول روز و بعنوان مامور نگهبان در کلوبهای شبانهی سوهو در طول شب، به گذران زندگی خود پرداخت. همچنین بعنوان یک روزنامه نگار آزاد برای روزنامههایی چون «دیلی میرور» و «دیلی نیوز» مقاله مینوشت.
در سال ۱۹۸۴، اولین رمان فانتزی او با عنوان «افسانه» منتشر شد. با چاپ «پادشاه پشت دروازه» در ۱۹۸۵ و "Waylander" در ۱۹۸۶، او موفق شد روزنامه نگاری را کنار گذاشته و به عنوان نویسنده تمام وقت مشغول شود.
هر سه رمان اول گمل، تشکیل مجموعهای به نام «درنایDrenai) )» را میدهند. در ادامهی دههی هشتاد، گمل مجموعههای دیگری نیز نوشت که از میان آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
مجموعه جون شانو (Jon Shannow) - گرگی در سایه، آخرین محافظ
مجموعه سنگهای قدرت (Stones of Power) - شبح شاه، آخرین شمشیر قدرت
در سال ۱۹۸۹ نیز رمانی تک جلدی با عنوان «شوالیههای بدنام» به چاپ رساند.
دهه ۱۹۹۰ برای گمل پربارتر بود.
او کتابهای:
Waylander II: The Realm of Wolf
اولین ماجراهای دراس افسانهای
سلحشوران زمستان
را به مجموعه درنای افزود.
سپس داستان «سنگ خون» را منتشر کرد و با آن مجموعه «جون شانو» را به سرانجام رساند. سپس مجموعه جدیدی با نام «ملکه شاهین» نوشت که شامل دو عنوان کتاب میشد:
دستان آهنین دختر (Iron hand's daughter)
شاهين فناناپذير(he hawk Eternal)
سال ۲۰۰۰ از راه رسید و گمل مجددا عناوین زیر را به سری «درنای» افزود:
گرگ سفید
شمشیرهای شب و روز
و عناوین زیر، مجموعه «ریگنات» را دنبال کردند:
شاهین نیمه شب
Raven heart
طوفان سوار
او در سال ۲۰۰۲ رمانی تک جلدی با عنوان «پژواک آوای بلند» به چاپ رساند.
گمل در طی مصاحبهای در سال ۱۹۹۸ با www.ssfworld.com اعلام کرد فانتزی ترین کتابی که از دوران کودکی به خاطر میآورد، کتاب «هابیت» نوشته جی.آر.آر. تالکین است که مدیر مدرسه شان هر پنجشنبه به کلاسشان میآمده و نیم ساعت از روی کتاب برای آنها میخوانده است. گمل گفت در این نیم ساعت او عادت داشته چشمانش را بسته و همراه داستان زندگی کند.
در ۲۸ ژولای ۲۰۰۶، دو هفته بعد از عمل بای پس قلب، دیوید گمل بر اثر انسداد شرایین درگذشت. او به شدت سیگار میکشید و خودش اعتقاد داشت کنار گذاشتن سیگار، روی توانایی نویسندگیاش اثر منفی میگذارد.
او کمی بعد از چاپ دومین قسمت از سری « تروی(Troy)» با نام «ارباب کمان نقرهای» (Lord of the silver bow) درگذشت. همسرش استلا امید دارد این مجموعه را توسط هفتاد هزار کلمهای که توسط گمل باقیمانده و طرحهایی کلی که قبلا برای او توضیح داده، به انتها برساند.
مقدمه ..... فصل 2-1 ..... فصل 4-3 ...... فصل 6-5 .....فصل 8-7 .... فصل 10-9 ..... فصل 12-11 .....فصل 14-13 ....فصل 16-15 .....فصل 17 ...
آخرين شمشير قدرت:
فصل 1 و 2 فصل 3 و 4 فصل 5 و 6 فصل 7 و 8 فصل 9 و 10 فصل 11 تا 13 فصل 14 و 15
و رمان شوالیه های بدنام
2-1 ... 4-3 .... 6-5 ....
با تشکر ویژه از آرتمیس پاتر جان![]()
نظر فراموش نشه!
كاري؟باري؟
تا بعد...![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط محسن |